هر متن، کیمیاگری کوچکی است.
-
№ ۲۲
صد آشنایی، رسوایی و باسنِ یک غریبه
از آدمها میترسیدم. نه اینکه «خجالتی» باشم. نه اینکه «معذب» باشم. میترسیدم. مثل بچهای که منتظر است الان سرش داد بزنند. چون پدر و مادرم داد میزدند. بچه که بودم، مامان مدام فریاد میکشید، با دلیل و بیدلیل؛ اصلاً بلد…
-
№ ۲۱
ویسکی و شیر گربه
تصمیم گرفتم گربهام را بدوشم. هشت سالم بود. دیده بودم که گاو و بز و گوسفند را میدوشند؛ خب چرا گربه را نه؟ تازه چهار تا بچه زاییده بود و تمام روز بهشان شیر میداد. دلم میخواست شیر گربه را بچشم. بچهگربهها شبیه…
-
№ ۲۰
بتمن در میتیشی
توی میتیشی یک آپارتمان اجاره کرده بودم. بالای سرم یک همسایه زندگی میکرد. ازش نفرتی وحشیانه داشتم. ساعت هفت صبح بیدار میشدم و از میتیشی میرفتم سر کار در مسکو. توی قطار حومه بالا و پایین میپریدم. و همسایهی طبقهی…
-
№ ۱۹
کودکیِ وحشی
شانزده سالم که بود، توی جنگل به یک خرس قهوهای حمله کردم و دماغش را چسبیدم. خلبازی و شجاعت. اسم دیگری هم مگر میشود رویش گذاشت؟ این را که میگویم، مردم یکجوری نگاهم میکنند. برای همین مجبورم بگویم توی جنگل خرس به من…
-
№ ۱۸
اورکا، چه اِرِکشنی دارید!
من شبِ قبل از اجرا نمیخوابم. تمام شب توی خانه راه میروم و متن را تکرار میکنم. نزدیکِ صبح خوابم میبرد. و بعد باز هم همهچیز را یادم میرود. معلوم است که به هر شکلی سعی میکنم از اجرا فرار کنم. ولی یک بار مجبور شدم…
-
№ ۱۵
پلیورِ بابا، عینک و وودی آلن
حدوداً دوازده سالم بود که از استایلِ وودی آلن خوشم میآمد. عینک، پلیورِ بافتنی — همهی اینها. نمیتوانم بگویم فیلمهایش را دیده بودم. بیشتر خودِ آن تیپِ طعنهآمیز برایم جذاب بود. همه هم از این قضیه خبر داشتند، حتی توی…
-
№ ۱۴
پدربزرگ از روی کُنده افتاد
توی اردوی تابستانی، حدوداً دهساله بودم، یک شب برنامهٔ هنری بچهها بود. آتش روشن کردند. نیمکت و صندلی برای همه کم بود، کُندههای درخت گذاشتند. پدر و مادرها آمده بودند. بچهها باید اجرا میکردند: شعر، آواز، رقص. بچهها…
-
№ ۱۲
پول روی درختها میروید
پول روی درختها میروید. جدی میگویم. این دنیا پر از فرصت برای پول درآوردن است. ولی آدم روی یک کیسه گنج نشسته و نمیتواند درش را باز کند. میدانم، چون خودم هم همینطور نشسته بودم. من در خانوادهای بزرگ شدم که پول را شر…
-
№ ۱۱
فالش خواندم. عمداً.
من از هر جور اجرای جلوی جمع وحشت داشتم؛ کنسرت، سخنرانی، هر جایی که باید تنها میرفتم روی صحنه و جلوی یک سالن پر میایستادم. همه بهت زل زدهاند. واقعاً کابوس. اما یک روز معلم آوازم تصمیم گرفت که باید تکخوانی کنم. آن هم…
-
№ ۱۰
کامنتهای زهرآگین مینوشتم. و کیف میکردم.
من همان کسی بودم که زیر هر پستی مینوشت «ولی من جور دیگری فکر میکنم». نمیتوانستم بیخیال رد شوم. باید ثابت میکردم حق با من است. همیشه. همهجا. به هر قیمتی. حتی یک گفتوگوی معمولی هم تنشم را بالا میبرد. گوش نمیدادم…
-
№ ۰۹
لبولوچهآویزان و بُقکرده
از پدر و مادرم دلخور بودم. از استادهای دانشگاه. از دوستهایم. و اگر بهانهای نبود — پیدایش میکردم. میتوانستم به آسمان خاکستری گیر بدهم. به این نمنم بارانِ مزخرف. به همهچیز. دلخور شدن کیف میداد. چه حالی میدهد وقتی…
-
№ ۰۸
کارآگاه، ناخودآگاه و سرایدار
در ساختمانی که زندگی میکنم یک سرایدار هست. زن دلنشینی است. خوشبرخورد. برایت روز خوبی آرزو میکند. به گلها رسیدگی میکند. و هر بار که میبینمش، همهچیز درونم جمع میشود. فرو میریزد. قلقل میکند. دلم میپیچد. از…
-
№ ۰۷
باغ خود را پروردن
انسان همانند خداست، فقط کوچک؛ برای همین بهجای آفریدن جهانها میتواند خودش را بیافریند. به قول معروف، باغ خودش را بپروراند. مسئولیت شخصی هر کس است که زندگیاش را به دست خودش بگیرد، نه اینکه تقصیر را گردن پدر و مادر،…
-
№ ۰۶
کار بزرگ
نیگردو، آلبدو، روبدو در کیمیاگری، «کار بزرگ» (magnum opus) دربارهی طلا نیست. دربارهی انسان است. فرایند شکوفایی کامل تواناییها، چیرگی بر سرنوشت، رهایی اراده. کیمیاگران فرایندهای درونی را بر ماده فرافکنی میکردند. اما جوهر کار — دگرگونی…
-
№ ۰۵
اسم آفرینشهایتان را چه میگذارید؟
روانکاوی عمومی — اسم آفرینشهایتان را چه میگذارید؟ — روانکاوی عمومی. ولی این نه ژست است، نه اصطلاحی کتابی. این زندگی من است. خودم را تکهتکه از هم باز میکنم: چه چیزی در من مال خودم است و چه چیزی برنامهی تبار است که پیش از آنکه حرف…
-
№ ۰۴
معنای زندگی چیست؟
یک سال پیش از خودم پرسیدم: معنایش چیست؟ نه «چرا زندگی میکنم». بلکه «لعنتی، آخر چرا اینجوری زندگی میکنم». هدف زندگی ابراز خویشتن است. اینکه ذات خود را با تمام کمالش آشکار کنیم — برای همین زندهایم. اما در روزگار ما…
-
№ ۰۳
چطور گذشته را رها کنیم؟
زندگی کن و آرامشت را حفظ کن. بهار که بیاید، گلها خودشان شکوفه میدهند. — حکمت چینی همهچیز در زمانِ خودش اتفاق میافتد. ولی این — دربارهی آرامش نیست. این — دربارهی این است که تو بسته شدهای. با نخهایی نامرئی. به…
-
№ ۰۲
قصههای کاشچِی جاودان بهمثابهٔ اسطورهٔ آفرینش جهان
چنانکه برخی روانشناسان دوست دارند تکرار کنند، ناخودآگاه همان امر دینی است. میتوان گفت که در انسانِ جامعهای قداستزدوده، دین «ناخودآگاه» میشود؛ در ژرفترین لایههای وجود او آرام میگیرد، اما این بدان معنا نیست که…
-
№ ۰۱
بابا یاگا — الههٔ کهنی که قهرمان را میآزماید
یا چگونه به دانش مقدس دست یابیم؟ تصویر بابا یاگا بسیار رواج یافته است: پیرزنی گوژپشت با پایی از استخوان و دندانی آهنین، که در کلبهای روی پاهای مرغ در دل جنگلی انبوه زندگی میکند، «روی بخاری، بر آجر نهم مینشیند» و بچهها را میدزدد. بیایید این شخصیت…