سیوا · فصل ۳
آپارتمان
خانهٔ خودم! این برای آدمی که سالها از این خانه به آن خانه آواره بوده چهقدر مهم است. اول از همه تصمیم گرفت همهٔ مبلمان و لوازم بهداشتی کهنه را بیرون بریزد و خانه را به سلیقهٔ خودش بازسازی کند. مامانش آمد. با هم مغازههای مصالح ساختمانی را زیر پا گذاشتند و مصالح انتخاب کردند. بخشی از کارهای تعمیر را گریشا خودش هم از پسش برمیآمد، ولی برای نصب لوازم بهداشتی یک لولهکش خبر کرد.
لولهکش توالت فرنگیِ قدیمی و بوگندو را کند. یادگار صاحبخانههای قبلی بود. گریشا تصمیم گرفت فوراً ببردش دم سطل آشغال. کاسهٔ توالت را زیر یک بغل زد و مخزنش را زیر بغل دیگر. زورش را دستبالا گرفته بود. چند متر در راهروی مشترک جلو رفت. از دستش افتاد. شتک زد رویش. فحش داد. ته راهرو چشمش به هیکل کسی افتاد که داشت گلها را آب میداد. گریشا با خودش گفت: «همین را کم داشتم، یکی هم دید.» دوباره برش داشت. بردش و کنار سطل آشغال توی حیاط گذاشت. برگشت به آپارتمان. لولهکش همانجا بود.
— یعنی کارهایتان همه تمام شده؟ — لولهکش پرسید.
— نه، هنوز کلی مانده، — گریشا دستی تکان داد.
— پس چرا به این زودی توالت قدیمی را انداختید بیرون؟ کارگرها کجا بروند دستشویی؟
— فکرش را نکردم. شاید توی بطری؟
— نه، هیچکس اینجوری کار نمیکند. تا ندزدیدندش برش گردانید!
— آخر کی این مستراح قراضه را میخواهد! — گریشا داد زد. ولی با این حال رفت پایین که بیاوردش.
کنار سطل آشغال، گریشا آقای آبرومندی را دید که فرز و چابک توالت قدیمیاش را چسبیده بود.
— برش ندارید، مال من است! — گریشا بلند نعره زد.
— پس چرا انداختیدش دور؟ — آقا جواب داد. — میشویمش و توی ویلا نصبش میکنم. این کیفیت را امروز دیگر جایی پیدا نمیکنی.
گریشا که بالاخره توالت را پس گرفته بود، آن را به سمت آپارتمان برد. و درست در همان نقطهٔ راهروی طبقه، برای بار دوم توالت را انداخت! و باز هم شتک زد رویش.
گریشا از شدت خشم از کوره دررفته بود و فکر میکرد: «میگویند گلوله دو بار توی یک چاله نمیافتد! ولی من میافتم! این دیگر چه کارمایی است، یا لابد گشتالتی بستهنشده؟! کائنات میخواهد با این چیزی به من بگوید؟» که ناگهان صدایی بلند شد:
— چرا این توالت را هی میبری و میآوری؟
گریشا سرش را بالا آورد و نوجوانی عجیبوغریب را دید با یک تی در دست. لاغرمردنی، موهایش آبی و چند سانتیمتر از سرهایش سیاه رنگ شده. چکمههای بلند سیاه تا بالای زانو، شلوارک چهارخانه تا زانو، پیراهن سفید با آستینهای تاخورده و کراواتی به سبک دختر مدرسهایهای ژاپنی.
گریشا فکر کرد: «تو چرا با من اینقدر خودمانی حرف میزنی؟ من اولین بار است میبینمت.»
— آپارتمان خریدهام و دارم تعمیرش میکنم، — گریشا خشک جواب داد.
— میفهمم. نمیشود چیز نو ساخت بیآنکه کهنه را خراب کرد، — عجیبالخلقه گفت و شروع کرد درجا به رقصیدن.
— تو با پیراهن سفید زمین میشویی؟
— آره. همین الان اینجا را شتککاری کردی، من هم دارم تی میکشم. گلها را هم من آب میدهم. خوشبختی در خودِ لحظه است، در زیستنِ زندگی.
گریشا فکر کرد: «بچههای امروزی با گجت بزرگ میشوند. پدر و مادرها دنبال پول درآوردناند. حواسشان نیست. بعد هم یک همچین موجودی از آب درمیآید. تازه ادای روشنفکرها را هم درمیآورد.» ولی چیز دیگری پرسید:
— تو اینجا زندگی میکنی؟
— من جاهای مختلف زندگی میکنم. زیاد هم سفر میکنم.
گریشا فکر کرد: «ببین چهقدر آپارتمان به چنگ آورده. لابد پدر و مادرش پولدارند. اینجا آدم برای یک آپارتمان یکخوابه باید آنقدر سال جان بکند که سلامتیاش به باد برود.»
— تو چهکارهای؟
— من بلاگرم، — گریشا با غرور گفت. — یک کلاغ سیاه دارم. اسم کانالم هست «گرگور و کلاغ دستآموز کتاب میخوانند».
— آره خب، گرگور از گریشا شیرینکین بهتر به گوش میآید، — عجیبالخلقه لبخند زد.
گریشا هم خواست در جواب لبخند بزند، که ناگهان سرمایی از پشتش گذشت.
— تو از کجا اسمم را میدانی؟ — گریشا پرسید. — من که نگفته بودم!
— سفارش پستی دادهای، اسمت روی جعبه نوشته شده، — عجیبالخلقهٔ رقصان گفت و آرام با پا به جعبه زد. و ادامه داد: — من هم یک کلاغ سیاه داشتم، هنوز جوان بود، با یک چشم سبز. یادش میدادم وقتی کتاب میخوانم کنارم بنشیند. بعد گم شد، — عجیبالخلقه با دلخوری گفت.
— حتماً کلاغ توست! — گریشا داد زد. — کلاغ من هم چشمهایش رنگبهرنگ است. فردا میآورمش، میبینی!
— تو کلاغ مرا پیدا کردی! — عجیبالخلقه ذوقزده شد. — تا فردا! — و راه افتاد که برود.
— اسمت چیست؟ — گریشا پشت سرش داد زد.
— میتوانی سیوا صدایم کنی، — گریشا در جواب شنید.
اگر کپی میکنی، پیوند بگذار.
دیدگاهها
هنوز دیدگاهی نیست. نخستین باشید.